نحسی به دره امسال
کمتر از ده روز تا بهار مونده.
هر چند کلی کار عقب مونده از امسال برای سال بعد می مونه و این یه کم استرس زاست، اما خوشحالم و بی صبرانه منتظر آمدن بهارم. چون برای من همراه با یک شروعه.
سـال خـــبــره امسال
چشـمـا به دره امسال
گویـی همـه جـا عیده
نحسی به دره امسال
دوست دارم بدوم تا کودکی، پر انرژی و سبکبال و بی اعتنا به هر ندای نهی کننده ی بیرونی، در کوه های سرزمین رویایی ام تالش، دست در دست باد بهاری، خودم را به جاذبه بسپارم.
|
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو رو سینه را چون سینهها هفت آب شو از کینهها وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو |
شروع دوباره
توی این سردرگمی تزی حاد و مزمزهی زندگی دوالی (مشترک) و دغدغه خرید آینه شمدون و پرو لباس عروسی و هزار تا دنگ و فنگ دیگه، نمی دونم چرا هوس نوشتن دوباره توی این وبلاگ سوت و کور به سرم زده.
یه سال بیشتره که اینجا چیزی ننوشتم. بیشتر اینجا اومدم و مرور کردم نوشته های گذشتمو. اولش به سرم زد که یه محیط جدید درست کنم. ولی با حرف لحظه ها راحت تر می تونم ارتباط برقرار کنم. حتی اگه نشه همهی حرفها رو اینجا نوشت.
جمعه
جمعه
تنهایی
دربند
دیزی
خیلی
می چسبه!!
--------
خیلی دلم واسه اونی که کیف منو زده بود سوخت. ( چهار شنبه تو هفت حوض)
شوخی نمی کنم. تفلک چه استرسی رو متحمل شده. تا من یک آن غافل شم.
و چه ضد حالی خورده وقتی کیفمو باز کرده. کیفی که جز بک اسکناص صدی دو نیم شده، یه چسب زخم و یه کارت دانشجویی توش هیچ چی نبوده. هیچ چی!!!
چقدر به خودش لعن و نفرین فرستاده و از بخت بدش نالیده. حق داشته. یه لحظه خودتونو بزارین جاش.
پنج شنبه که اومدم پژوهشگاه "بزمز". نگهبان دم در بهم گفت یه خانومی مدارکتو پیدا کرده و شمارشو داده که باهاش تماس بگیرم.
کلی فک کردم که یادم اومد کیفی داشتم و کارت دانشجویی ای داخلش.
و حتی یک کلمه هم نگفت
تا به حال تا این حد یه داستان روم اثر نداشته.
گرچه غمگین کننده ترین داستانی نیست که تا حالا خوندم.
حتی آبروی از دست رفته ی کاترینا بلوم برام بدیهی بود.
متاثرم نکرد. می شد حتی به عنوان یه واقعیت یا بازی مسخره ی تلخ باهاش کنار اومد.
ولی نمی دونم چرا این کتاب "هانریش بل" اینقدر متفاوته.
شاید به خاطر بافت محله ی جدیدم،
به خاطر مشکلات گذشته ی هم خونه ایم،
به خاطر خاطره ایی که چند وقت پیش تو زندگیم زنده شد و دوباره به خاطره پیوست،
شاید هم به خاطر اضطراب پروپوزال لعنتی ....
از رسیدن به انتهای کتاب می ترسم.
از ته قلب واسه اون دو بچه ای که به خاطر داروی تقلبی شپش مرده اند،
بی تابم.
واسه مادری که بوی گوشت به گریه اش میندازه چون بچه هاش ...
واسه قرارهای عاشقانه ی ...
واسه عشقی که نمی دونم تاب می یاره یا نه؟
پروپوزال مینویسییییییییییییییییییییییییییم!
در این روز زیبای زمستانی که میشد زد به جاده و سر از شمال در آورد یا حداقل به جایی فرح بخش در این نزدیکی، باید در سلول انفرادیم در پژوهشگاه بزمز (ب.ز.م.ز) به ابعاد حدود 130 در 130 سانتیمتر بنشینم و سعی بنمایم آن پروپوزال(1) کذایی را جمع و جور کنم. که از شر اخطارهای آموزش خلاص شوم.
میشد دل زد به دریا
میشد زد به آسمان
به کوه
به دور دست ها که خیال آسوده پرواز کند.
" خودم اینجا
فکرم ... "
آن کجا و این کجا؟ و خود کرده را تدبیر چیست؟
----------
(1) تو پروپوزال اعلام می کنیم که قراره در 2-3 سال آینده رو چه موضوعی تحقیق کنیم ( ضمیر جمع اشاره به من + استادان راهنما ندارد بلکه به معنی من + من + ...+ من است.) و بزرگان بزمز باید در صورت سر در آوردن از قضیه تایید کنند.
دربند

دلتنگیهای غروب جمعه رو میشه برد دربند و سبکبال و پر انرژی برگشت.
فصل سرد
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دست های سیمانی.
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می آمد
در کوچه باد می آمد
و من به جفت گیری گل ها می اندیشم
به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس می گذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
- سلام
- سلام
و من به جفت گیری گل ها می اندیشم.
------------
پ.ن: هرسال روز اول دیماه نا خود آگاه این شعر فروغ رو زمزمه می کنم. تو سالهای مدرسه و دانشگاه، اون موقع که کلاسی بود و تخته سیاهی و گچی، صبح زود رو تخته چند جمله از این شعر رو می نوشتم.
- یلدای دراز دیشب سحر شد و دریغ از یک لحظه خواب.
- پارسال هم همینطور. با این تفاوت که شب سیاه به صبح دیدار دوستی ختم می شد که اتفاقا متولد یلدا بود.
پ.ن 2: چه دانی تو ای بنده کار خدایی.
جا مانده
جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه
و نه دندانهای سفید
آن روزها
من چطوری پرت شدم وسط این زندگی ؟
..
صدای مداوم باران
زلالی منظره ی پر درخت سیاه داوان از ایوان
درخت انجیر من
درخت انجیر نادر
درختهای آلوی سه گانه ی من و نادر و معصومه
کودکی های ما
شهری از آجر و آدمکهای چوب کبریتی
که زیر درخت گیلاس می ساختیم
بعد از ظهرهای تابستان که از خواب بعد از نهار جیم می شدیم.
منظره ی ماه از لابه لای درختان آلو.
و آلبوم خاطرات رنگارنگ.
چقدر ما بزرگ شدیم
و دور از کودکی!
-------------
آن روزها رفتند و طرح سرگردان پرواز کبوترها
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر
آن بام های بادبادکهای بازیگوش
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
ان روزها رفتند
آن روزهایی کز شکاف پلکهای من
آوازهایم ، چون حبابی از هوا لبریز ، می جوشید
چشمم به روی هرچه می لغزید
آنرا چو شیر تازه مینوشید
گویی میان مردمکهایم
خرگوش نا آرام شادی بود
هر صبحدم با آفتاب پیر
به دشتهای ناشناس جستجو میرفت
شبها به جنگل های تاریکی فرو می رفت
آن روزها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت شیشه ، در اتاق گرم ،
هر دم به بیرون ، خیره میگشتم
پاکیزه برف من ، چو کرکی نرم ،
آرام میبارید
بر نردبام کهنه ی چوبی
بر رشته ی سست طناب رخت
بر گیسوان کاجهای پیر
و فکر می کردم به فردا ، آه
فردا –
حجم سفید لیز .
با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز میشد
و با ظهور سایه مغشوش او، در چارچوب در
- که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور –
در جامهای رنگی شیشه
… فردا
استاد رئیس
من الان دانشجویی هستم که استاد راهنماش ١ هفته اس که شده رئیس پژوهشکده.
جا داره این واقعه رو به دیگر شاگردهای استاد راهنمام تبریک بگم. واسه کل پژوهشکاه ب.ز.م.ز که فرقی نمی کنه کی رئیس پژوهشکده ها باشه کی نباشه اصلا رئیس وجود داشته باشه یا نه.
ولی برای من که این حادثه خوشحال کننده است. از این نظر که دیگه نمی شه هی ( بخوانید دو هفته یه بار که درمقایسه با سایر دانشجوهای این استاد و سایر اساتید محترم، قابل توجهه!) سرمو بندازم پایین برم تو اتاقش. واسه دیدنش باید از منشی وقت بگیرم. چون اکثر اوقات جلسه داره یا ملاقاتی، وقت ملاقات بهم نمی رسه به این ترتیب همیشه برای گزارش ندادن بهش بهونه دارمو چون کمتر می رم دیدنش، کمتر دعوامون می شه. و من بیشتر از راهنمایی های ارزندش!! در امان می مونم.
